تبلیغات
خانوم زبان

خانوم زبان
قالب وبلاگ

پارسال از همون اول تصمیم گرفته‌بودم سفرنامه بنویسم. برای همین دفترچه‌م دائم همراهم بود و تمام جزئیات رو می‌نوشتم. اما امسال تصمیم به نوشتن سفرنامه نداشتم و هیچ‌چی یادداشت نکردم. برای همین سفرنامه‌م جزئیات کمتری خواهد داشت، و نظم سفرنامه پارسال رو هم نخواهد داشت احتمالا!


امسال هم به سختی مرخصی گرفتم. چون اصولا ما معلم‌ها که تابستون و عید رو تعطیل هستیم، در طول سال مرخصی استحقاقی نداریم. یعنی فقط باید بلایی سرمون بیاد که بهمون مرخصی بدن! بهم می‌گن خوب تابستون برو کربلا. می‌گم آخه پیاده‌روی اربعین رو می‌خوام برم! می‌گن بیشتر از یه هفته نمی‌شه! می‌گم آخه پیاده‌روی داره و طول می‌کشه! و آخرسر دلشون برام می‌سوزه، و با ذکر اینکه این کار غیرقانونیه، و با ذکر اینکه خودشون هم دلشون پرمی‌کشه برای کربلا، اما به خاطر شرایط شغل‌شون نمی‌تونند اداره رو ترک کنند، به من اجازه‌ی رفتن می‌دن و ازم می‌خوان که نایب‌الزیاره‌شون باشم. من انگار اذن دخولم رو اینجاست که می‌گیرم!!

این نظرخواهی‌که از طریق سایت امام خامنه‌ای انجام شد برای دریافت پیشنهادات برای اربعین، ازشون خواستم به ما اجازه‌ی مرخصی بدن! که سفرمون غیرقانونی نباشه، عذاب وجدان نداشته‌باشیم! ان‌شاءالله برای سال بعد راحت مرخصی بگیریم. از همین الان استرس دارم!


امسال هیئت عهد آدینه ثبت‌نام نمی‌کرد. هیچ کاروانی پیدا نکردیم که خانم‌ها رو هم پیاده ببرند. اما باید هرطور شده می‌رفتیم. نمی‌تونستیم نریم. داداش‌ها هم هرکدوم یه مشکلی داشتند و نتونستند بیان. ما هم از سر ناچاری خودمون رو وصل کردیم به حاج‌آقا رستگار(یکی از دوستان حاج‌آقا شیرخدایی) که به همراه خانواده‌شون(مادر، خواهر، شوهرخواهر، برادر، زن‌داداش، پسر، و برادر دیگرشون) داشتند می‌رفتند کربلا. چند نفر دیگه از کاروان پارسال، و چند نفر هم جدید همراه‌مون بودند. اون دوست والیبالی که پارسال ویلچر داشت هم اومد. البته امسال فقط عصا داشت. از همسفرهای جدیدمون، یکی‌شون از آشناهای یکی از بچه‌های پارسال بود، که خادم حضرت معصومه‌ بود و کلی هم با مامان دوست شده‌بود. چند نفر دیگه هم بودند، به اضافه‌ی حسن و مامان حسن(که ما ننه حسن صداش می‌کردیم!) حسن یه پسر دبیرستانی زبر و زرنگ و با معرفت و بامزه بود. مامان حسن هم که دیگه نگو. همش ما رو می‌خندوند!  اون هم خادم حرم بود.


سفر امسال، طولانی‌تر از سفر پارسال‌مون بود. یک شب توی مرز، یک شب کاظمین، سه شب نجف، سه شب توی راه، و چهار شب و نصفی توی کربلا موندیم! سامرا نرفتیم...

به مرور اتفاقات سفرمون رو تعریف می‌کنم.

 




طبقه بندی: کــــــــــربــــــلا 93،
برچسب ها: سفرنامه کربلا، پیاده روی اربعین،
[ چهارشنبه 17 دی 1393 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ Zahede Shad ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زاهده شاد- معلم زبان دوره راهنمایی- لیسانس- اهل خلخال
نویسندگان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب