تبلیغات
خانوم زبان

خانوم زبان
قالب وبلاگ

شب یکشنبه 9 آذرماه با مامان راه افتادیم قم، پیش آبجی و داداش‌ها. مامان خیلی به داداش‌هام اصرار کرد که اون‌ها هم بیان؛ اما خوب جور نشد. علم‌الهدی(پسر دو و نیم ساله‌ی داداش حامد) شب‌ که می‌دید ما داریم وسایل‌مون رو جمع می‌کنیم، قهر کرده‌بود و باهامون حرف نمی‌زد. می‌گفتم ایشالا سال بعد شما هم میاید. با بغض می‌گفت؛ الان! روزی هم که اومده‌بودند بدرقه‌مون پای اتوبوس، اولش خوشحال بود. می‌گفت؛ ما هم اومدیم!! اما وقتی دید داریم خداحافظی می‌کنیم و مامانش هم داره گریه می‌کنه، بغض کرده‌بود و حرف نمی‌زد. اون مدتی هم که ما کربلا بودیم، همش تعریف می‌کردند که از تلوزیون پیاده‌روی رو نگاه می‌کنه و در موردش حرف می‌زنه و بغض و گریه می‌کنه، اون هم چه گریه‌ای! هی می‌گه کربلا کربلا ما داریم می‌آییم! می‌گه برمی‌گردن ما رو هم با اتوبوس ببرن!

بعد از ظهر سه شنبه 11 آذرماه، از قم به سمت مهران حرکت کردیم تا صبح چهارشنبه تو مرز باشیم.

رفتیم؛ اما دلمون پیش بقیه، مخصوصا علم‌الهدی و مامانش بود. یه عالمه دعا کردیم که ان‌شاءالله سال بعد همه‌مون با هم بریم...

بلیط قم- مهران‌مون 45000 تومن بود، که 25000 تومن هم اون آخر به اسم عوارض (که 2000 تومنش پول زور بید! وگرنه 11 کیلومتر قبل از مرز پیاده‌مون می‌کرد!!) ازمون گرفتند.

نماز صبح رو توی یه کانکس فرش شده که تو محوطه‌ی مرز مهران بود خوندیم و کمی همون‌جا استراحت کردیم، خوراکی خوردیم و اتلاف وقت کردیم! کمی هم تو محوطه گشتیم و عکس گرفتیم و خرمای نذری خوردیم! کلی هم منتظر شدیم تا چایی‌شون آماده شد!



حسن همونجا از یکی از ایستگاه صلواتی‌ها یه پرچم کش رفت! (البته با اجازه‌ی صاحبش!) بعدا هم یه پرچم دیگه پیدا کرد و بهش وصل کرد. این پرچم هم توی مرز و هم توی پیاده‌روی به دادمون رسید و نذاشت همدیگه رو گم کنیم. کلی از حسن تشکر کردیم به خاطر این کارش.



چند ساعت بعد، رفتیم توی صف و گذرنامه‌هامون رو مهر کردیم و از مرز ایران گذشتیم. حاج‌آقا پیشنهاد دادند بریم دینار بخریم؛ نفری 150000 تومن. من پول‌های گروه‌مون رو جمع کردم و همراه حاج‌آقا برگشتیم ایران. صرافی داخل بازارچه بود. نگهبان‌ها به من اجازه ندادند برم تو. حاج‌آقا و پسرشون رفتند و دینار گرفتند و برگشتیم. هر یک‌هزار دینار، تقریبا سه‌هزار تومن می‌شد؛ که حاج‌آقا ارزون‌تر(2850 تومن) خریده‌بودند.

نماز ظهرمون رو همون‌جا تو حیاط خوندیم و رفتیم سمت مرز عراق.

مرز عراق به شلوغی پارسال نبود؛ اما خوب شلوغ بود. بعد از امتحان راه‌های مختلف (سالن سمت راست رو تا نصفه رفتیم و برگشتیم، یه سری هم از سالن وسطی رفته‌بودند که منتظر شدیم برگردند، سمت راست سالن‌ها رو هم امتحان کردیم) آخرسر رفتیم طرف همون راه باریکی که سمت چپ، پشت سالن بود و پارسال ازش رد شده‌بودیم!





وارد عراق شدیم و همون‌جایی که پارسال لیوان‌کاغذی آتیش می‌زدیم و دعا می‌خوندیم تا ماشین پیدا بشه، و نشستیم زیر یه لامپ! و چندتا از آقایون ویزاهامون رو بردند توی صف تا مهر بشه. هوا، نسبت به پارسال عالی بود!

لامپ

یه یکی دو ساعتی اونجا منتظر شدیم. اما به پیشنهاد حاج‌آقا دوباره برگشتیم تو حسینیه‌ی مرز ایران و شب رو موندیم همونجا! که فردا صبح راحت‌تر ماشین گیرمون بیاد. این‌ها هم عکس‌های اون‌ روز بعد از ظهر هستند:






زباله‌های خودر را رمی نکنید!




زیباتر از رخ تو در عالم تصویر نبود





طبقه بندی: کــــــــــربــــــلا 93،
برچسب ها: پیاده روی اربعین، ‌سفرنامه کربلا،
[ جمعه 19 دی 1393 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ Zahede Shad ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زاهده شاد- معلم زبان دوره راهنمایی- لیسانس- اهل خلخال
نویسندگان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب