تبلیغات
خانوم زبان

خانوم زبان
قالب وبلاگ

سید حمید در ورودی رو نشون‌مون داد و رفتیم تو. دخترش "ودیان"، عروسش "دعا" و نوه‌هاش "رقیه" و "حسین" و "آیات" و برادرش "سیف‌الله" که "سیف" صداش می‌کردند هم بودند. رقیه از همه کوچیک‌تر بود. حرف نمی‌زد. سید حمید می‌گفت ما رقیه رو "رُقَوْ" صدا می‌کنیم. چون خیلی شیرینه. اما من آیات رو خیلی دوست داشتم. یه خنده‌ی شیرین دائم رو لباش بود. هنوز مدرسه نمی‌رفت، اما کلاس زبان می‌رفت. با لحن بامزه و کشداری می‌گفت Good Bye!

خونه‌شون بزرگ بود. یه اتاق و یه حال رو در اختیار ما خانم‌ها گذاشتند، و دوتا اتاق هم به آقایون دادند. خودشون هم شب‌ها تو آشپزخونه و تو طبقه‌ی بالا می‌خوابیدند. خدارو شکر وضع‌شون خیلی خوب بود. خیالم راحت شد.

چون از وقت ناهار گذشته‌بود،‌ سید حمید پرسید ناهار بگیرم براتون؟ ما گفتیم نه. اما چندتا از بچه‌های شکمو گفتند آره. و بنده‌خدا برامون از بیرون کوبیده سفارش داد. یه سفره‌ی خیلی مفصل برامون پهن کردند. تازه سید حمید کلی معذرت‌خواهی کرد که از بیرون برامون غذا آورده. می‌گفت می‌خواسته برامون گوسفند سرببره!



این تنها عکسی بود که تو خونه‌ی سید حمید گرفتم. خیلی دلم می‌خواست از همه‌شون عکس بگیرم که نشد.




سید حمید مهربون، در حال هول دادن ویلچر من تو پیاده‌روی پارسال

شب همه باهم رفتیم حرم. پسرهای سید حمید ما رو تا کنار جاده آوردند تا هم مسیر رو یادبگیریم، هم برامون ون کرایه کردند. نرسیده به حرم پیاده شدیم و بقیه‌ی راه رو پیاده‌ رفتیم.




السلام علیک یا امیرالمؤمنین ...

چون وقت‌مون کم بود، تصمیم گرفتیم نریم داخل و تو حیاط بمونیم و بعدا سر فرصت بریم ضریح رو زیارت کنیم. از حیاط به امام علی‌مون سلام دادیم و نماز خوندیم و برگشتیم سر قرار. ماشین گرفتیم که برگردیم خونه. راننده نمی‌تونست ادرس رو پیدا کنه. دقیقا دو ساعت طول کشید که برسیم خونه.

وقتی نبودیم، برامون گوسفند سربریده‌بودند. خیلی شرمنده‌ شدیم. ازمون پرسیدند کباب جگر رو الان می‌خواید یا برای فردا صبح؟ ما هم با خجالت گفتیم صبح لطفا! برای شام‌مون پنیر و خامه و مربا و ... آوردند. خوردیم و خوابیدیم.

صبح که شد، صبحانه‌ی خوشمزه‌مون رو خوردیم و راه افتادیم سمت مسجد سهله. مسجد سهله خیلی قشنگ بود. یه حیاط خیلی بزرگ،‌که دورتادورش سقف داره. بعضی قسمت‌ها در و دیوار هم داشتند. هرگوشه‌ای نوشته‌بودند که اینجا چه مقامیه.  وسط حیاط هم مقام امام صادق(ع) بود که آخر از همه رفتیم اونجا. نماز خوندن تو جایی که پیامبران و امامان‌مون چندهزار سال پیش دقیقا تو همون نقطه نماز خوندند و عبادت کردند،‌ حس فوق‌العاده‌ای داره. مقام امام زمان(عج) هم که دیگه قابل توصیف نیست! مخصوصا اینکه ان‌شاءالله بعد از ظهور، اینجا قراره بشه خونه‌ی امام... همه‌ی اعمال رو به‌جا آوردیم، نماز ظهر رو هم به امامت آیت الله سیستانی خوندیم و از مسجد خارج شدیم.





ورودی مسجد قشنگ سهله

از اونجا تا مسجد کوفه پیاده حدود نیم‌ساعت راه بود.






مسیر سهله تا کوفه

رسیدیم به مسجد کوفه و مقداری از اعمال رو انجام دادیم. امسال محراب رو به شکل ضریح درست کرده‌بودند. خادمی‌ هم اونجا نبود که اجازه نده زیاد کنار ضریح بمونیم. مزار حضرت مسلم و هانی و مختار هم رفتیم. امسال مزار این سه شهید رو فوق‌العاده قشنگ درست کرده‌بودند. یه مزار قشنگ و بزرگ و عالی!

خونه‌ی امام هم خواستیم بریم که پر از مرد بود و نتونستیم بریم تو.

قرار آخرمون مزار میثم‌تمار بود. از اونجا هم یه ماشین گرفتیم و برگشتیم خونه.

با گوسفندی که سربریده‌بودند، برامون یه غذای اعیونی درست کرده‌بودند که بازم حسابی شرمنده شدیم. یه بشقاب پر از پلو و رشته‌ی برشته و یه تیکه‌ی بزرگ گوشت و کلی مخلفات توی سفره.

شام‌مون رو هم خوردیم و خوابیدیم. فردا صبح بعد از صبحانه قرار شد یک شب هم تو حسینیه‌ای که حاج‌آقا رستگار می‌شناختند بمونیم.  شماره‌تلفن و آدرس دادیم و ازشون خداحافظی کردیم.




طبقه بندی: کــــــــــربــــــلا 93،
برچسب ها: سفرنامه کربلا، پیاده‌ روی اربعین،
[ یکشنبه 3 اسفند 1393 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ Zahede Shad ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زاهده شاد- معلم زبان دوره راهنمایی- لیسانس- اهل خلخال
نویسندگان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب