تبلیغات
خانوم زبان

خانوم زبان
قالب وبلاگ
غروب که شد، مقداری از راه رو پیاده رفتیم تا به محل قرار رسیدیم. چندتا پسر جوون با یه ون منتظرمون بودند. سوار شدیم و ما رو بردند خونه‌شون. خانم‌های خونه، یعنی مادربزرگ و دخترها و عروس‌ها و نوه‌ها اومدند استقبال‌مون. مهربون بودند. مادربزرگ‌شون فارسی بلد بود. می‌گفت پسر بیست‌ و چند ساله‌ش رو امریکایی‌ها با تیر از پشت زدند. وقتی داشت از دست‌شون فرار می‌کرد. خیلی براشون ناراحت شدیم.

شام برامون لَفّه (ساندویچ) آوردند با نوشابه.



بعد از شام هم چایی.




پارسال مسواکم گم شد. امسال هم شکست! صبح قبل از صبحونه با آبجی رفتیم تو خیابون‌ها یه چرخی زدیم. یه مسواک هم خریدیم. هزار دینار.





وقتی رسیدیم خونه، سفره‌ی صبحونه پهن بود. برامون حلیم درست کرده‌بودند. خوردیم و راه افتادیم. با یه ون به سمت نجف حرکت کردیم.

برای نماز ظهر رفتیم تو یه موکب. همین که وارد شدیم یه دختر جوون با خوش‌رویی به هرکدوم‌مون یه مهر داد. بچه‌های هفت هشت ساله‌ی صاحب موکب هم کنار بچه‌های زائرها نشسته‌بودند روی مبل‌های دور اتاق. کتاب عربی درسی‌شون هم اونجا بود. تازه یه‌کمی انگلیسی هم بلد بودند!




آدرس خونه‌ی سید حمید رو سخت پیدا کردیم. وقتی رسیدیم، توی کوچه منتظرمون بود.




طبقه بندی: کــــــــــربــــــلا 93،
برچسب ها: پیاده روی اربعین، سفرنامه کربلا،
[ یکشنبه 17 اسفند 1393 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ Zahede Shad ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زاهده شاد- معلم زبان دوره راهنمایی- لیسانس- اهل خلخال
نویسندگان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب