تبلیغات
خانوم زبان

خانوم زبان
قالب وبلاگ

دوتا ماشین گرفتیم. من و آبجی با چند نفر سوار یه ماشین شدیم،‌ و مامان با چند نفر دیگه سوار اون‌یکی ماشین شد. ما جلوی حرم پیاده شدیم و تا نزدیکی حسینیه پیاده رفتیم. دور نبود. اما راننده مامان‌اینا رو جلوی در اصلی وادی‌السلام پیاده کرده‌بود و مجبور شده‌بودند کلی راه از وسط وادی‌السلام و از لابه‌لای قبرها بیان. دو سه ساعت طول کشید تا برسند. ما هم کنار خیابون منتظرشون بودیم.

خوب اگه تو زندگی روزمره همچین اتفاقی بیفته،‌ چقدر اعصابمون خورد می‌شه و اعتراض می‌کنیم؟ اما اونجا هیچ‌کس ناراضی نبود. غر هم نمی‌زدیم. خیلی هم خوب بود! نگران درد کمر مامان بودیم. اما می‌دونستیم که بهش خوش می‌گذره. چون خیلی وادی‌السلام رو دوست داره. من هم تو این فرصت رفتم از مغازه‌های اطراف کمی فلوس خرده گرفتم که بقیه‌ی کرایه‌ی هم‌سفرهامون رو پس بدیم.

بالاخره همه جمع شدیم و به حسینیه‌ی فکر کنم الزهرا رفتیم که فقط چند دقیقه تا حرم فاصله داشت. شب دوباره رفتیم حرم. اما متاسفانه نتونستیم بریم کنار ضریح. چون شب قبلش شیشه‌ی حائل بین خانم‌ها و آقایون به خاطر فشار زیاد، ‌شکسته‌بود و حتی شایعه شده بود که یکی دو نفر هم فوت شدند! برای تعمیر،‌ ضریح رو بسته بودند و اجازه‌ی ورود نمی‌دادند.  از خادم‌ها پرسیدیم که کی کار تعمیر تموم می‌شه، گفتند شاید تا فردا صبح. دیگه نتونستیم بیشتر منتظر بمونیم. به سختی برای نماز جا پیدا کردیم. بعد از نماز هم یه سر رفتیم زیر ایوان طلا. بعضی‌ها اصرار داشتند زیر ایوان طلا نماز بخونند. بعضی هم ایراد می‌گرفتند که تو این شلوغی چه اصراری دارید حتما اینجا نماز بخونید؟ تازه پشت به ضریح هم می‌کنید موقع نماز!

همونجا تو حیاط، یکی از بچه‌ها ازمون پرسید؛ ‌شما وداع می‌خونید؟ گفتیم آره. خوب آدم وقتی می‌خواد از کسی جدا بشه ازش خداحافظی می‌کنه دیگه. حتی اگه مطمئن باشه که برمی‌گرده. حتی اگه با گریه خداحافظی کنه...

از حرم اومدیم بیرون. شب شده‌بود. اما خیابون پر آدم بود. همه هم ایرانی! "همه" که می‌گم؛ یعنی واقعا "همه"!! نمی‌دونم چی به سر عرب‌ها اومده‌بود! تازه اون‌هایی هم که عرب به‌نظر می‌اومدند،‌ وقتی صحبت می‌کردند، می‌دیدیم که عرب ایران هستند!!

تو راه برگشت به حسینیه،‌ کمی خرید کردیم. من هم دمپایی برای پیاده‌روی خریدم! آخه کتونی آورده بودم؛ ‌اما به خاطر گرمای هوا نمی‌تونستم بپوشم. بازار نجف برای خرید خوبه. اما چون بردنش سخته، چیز خاصی نخریدیم.

برگشتیم حسینیه، تا فردا صبح آماده‌ی شروع پیاده‌روی باشیم...


طبقه بندی: کــــــــــربــــــلا 93،
برچسب ها: سفرنامه کربلا، ‌پیاده روی اربعین،
[ دوشنبه 24 فروردین 1394 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ Zahede Shad ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زاهده شاد- معلم زبان دوره راهنمایی- لیسانس- اهل خلخال
نویسندگان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب