تبلیغات
خانوم زبان

خانوم زبان
قالب وبلاگ

هرچی به کربلا نزدیک‌تر می‌شدیم، وقتی سراغ سرویس بهداشتی می‌گرفتیم، آدرس کانتینرهایی رو می‌دادند که از طرف ایران گذاشته‌بودند. خوب و جمع و جور و تر و تمیز و زیاد! داخل کربلا و اطراف حرم هم بود. تمیزی شهر، کلا با شهرداری تهران بود.



باکلاس و تر و تمیز بودند. معلوم بود از کارکنان اداری هستند،‌نه از رفتگرهای خیابون. خادم حرم بودند دیگه.

اربعین شنبه بود و ما پنجشنبه غروب رسیدیم کربلا. شب رو خونه‌ی ام‌زهرا موندیم و فردا صبح برای زیارت رفتیم سمت حرم. حرم حضرت عباس در حال تعمیر بود و درش بسته بود. برای همین رفتیم زیرزمین یا همون سرداب. خلوت بود. بعد از زیارت بود که از همسفرهامون شنیدم که کف زمین کنار ضریح حضرت عباس، رطوبت مطبوعی داره و وقتی کف دستت رو زمین می‌گذاری می‌تونی احساسش کنی.

بعد از اون، رفتیم سمت حرم امام حسین علیه‌السلام. مثل پارسال شلوغ بود. وقتی تو صف فشرده‌ی جلوی ضریح بودیم، یه دختربچه از حال رفت. بنده‌خدا رو گذاشته‌بودند داخل جمعیت راه بره. اون پایین هوا کم اومده‌بود و از حال رفته‌بود.  چند دقیقه بالای دست گرفتندش و به صورتش آب پاشیدند تا به هوش اومد.

بعد از زیارت برگشتیم خونه. آبجی و چند نفر دیگه رفتند و وسایلمون رو که گذاشته‌بودیم تو خونه‌ی ابومصطفی آوردند.

ما هم موندیم خونه و با زهرا و رقیه بازی کردیم. زهرا به شوخی ازمون پول زور می‌گرفت! مثلا می‌گفت؛ چای دو تومان! طعام بنج تومان! (عراقی‌ها چ، ژ، گ رو می‌تونند تلفظ کنند و تو کلمات‌شون دارند. اما پ ندارند.) وقتی عددها رو یادش می‌رفت، برادرش علی رو صدا می‌زد و ازش می‌پرسید. یک شب استراحت بیست تومان! می‌پرسیدیم آب چند؟ سریع دست و سرش رو تکون می‌داد و می‌گفت آب نه. آب مجانیه...

فردا صبح اربعین بود. یعنی مجلس ترحیم امام حسین علیه‌السلام. و چه مجلس ترحیم باشکوهی! این‌همه عاشق، برای عرض تسلیت خدمت مادر و پسر امام...

با آبجی یه سر به خیابون‌های اطراف خونه زدیم. هرچی به طرف حرم می‌رفتیم، خیابون‌ها شلوغ‌تر می‌شد. ما هم برگشتیم خونه. با خانم‌ها دور هم جمع شدیم و دوتا از خانم‌ها زیارت اربعین و زیارت ناحیه مقدسه رو خوندند. مراسم فوق‌العاده قشنگی شد. بی‌بی هم خیلی خوشش اومده‌بود. ازمون خواست تو آشپزخونه جمع بشیم و زیارت اربعین رو دوباره بخونیم. مراسم همراه با پذیرایی بود!

موقع غذا که می‌شد، معمولا از خونه بیرون می‌رفتیم تا از غذاهای نذری بگیریم. بعضی‌وقت‌ها برای صاحبخونه هم می‌آوردیم. گاهی هم که نمی‌رفتیم بیرون، برامون یه غذای سریع مثل سمبوسه که موادش رو آماده خریده‌بودند درست می‌کردند.

روز اربعین رو تو خونه گذروندیم. عصر که شد با آبجی دوباره اومدیم تو خیابون.

رفتیم به نمایشگاهی که درباره‌ی حوادث زمان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌اله بود. برای هفت-هشت تا از حوادث مهمی که زمان پیامبر اتفاق افتاده صحنه‌ای ساخته‌بودند. مانکن‌ شخصیت‌های ماجرا رو گذاشته‌بودند، و کنارش هم توضیحاتش رو نوشته‌بودند. مانکن‌ها رو خیلی طبیعی و زیبا درست کرده‌بودند. فضای نمایشگاه تاریک بود و فقط صحنه‌ها نور داشتند.

حسن گفت از نمایشگاه عکس گرفته. برای همین من عکس نگرفتم. اما برای رم حسن مشکل پیش اومد و عکس‌ها گم‌و‌گور شدند!

روی دیوار اتاق ورودی نمایشگاه، عکس بزرگی از صادق شیرازی زده‌بودند. از آقایی که به عنوان راهنما جلوی در نشسته‌بود پرسیدیم این نمایشگاه رو کی درست کرده؟ ایرانی نبود. اما به قدری فارسی رو خوب صحبت می‌کرد که ما تشخیص ندادیم ایرانی نیست. گفت هنرمندهای ایرانی و عراقی با همکاری هم درست کردند. گفتیم چه جالب! ایرانی‌ها هم همکاری کردند؟ و پرسیدیم مسئولش چه مؤسسه‌ایه؟ گفت طرفدارهای آقای شیرازی درستش کردند! گفتم پس آقای شیرازی خیلی مایه‌داره!! گفت نه! اینا همه‌ش از کمک‌های مردمیه!!! ماجرا برامون جالب شد! حتی با خودم یه دور صحنه‌های نمایشگاه رو مرور کردم ببینم مشکلی چیزی نداشتند!!

کمی باهاش بحث کردیم. پرسید تا حالا آقا رو از نزدیک دیدید؟ با کمی تردید گفتم؛ از نزدیک نزدیک نه. تو دیدارهای عمومی. گفت منظورم آقای شیرازیه! با خنده گفتم آهان! آخه گفتید "آقا"، فکر کردم منظورتون "امام خامنه‌ایه"! چقدر بعدا از این سوءتفاهم و جوابی که به صورت غیراختیاری داده‌بودم کیف کردم!!

دو تا آقای ایرانی هم می‌خواستند وارد بحث بشن که این آقا به شدت مقاومت می‌کرد و اجازه نمی‌داد اون‌ها صحبت کنند! همین حرکت اون آقا به تنهایی می‌تونست به کسی که هیج شناختی از جناب شیرازی نداره ثابت کنه که "حق" با این‌ها نیست که نیست!

ما هم نه که آروم و بی‌های‌وهوی بحث می‌کردیم،‌ فکر کرده‌بود لقمه‌ی چرب گیرآورده و می‌تونه ما رو از راه بدر کنه!



از این صحنه‌های دلنشین زیاد به چشم می‌خورد!

از نمایشگاه بیرون اومدیم و به خیابون‌گردی‌مون ادامه دادیم!

یه موکب عراقی بود که مداحی سیب‌سرخی و جواد مقدم گذاشته‌بودند و با چه شوری سینه می‌زدند! هماهنگ با هم، گاهی دست‌شون رو بالا می‌آوردند و هماهنگ با مداحی، شروع می‌کردند سینه زدن. مثل اینکه فایل تصویری‌ مداحی رو زیاد دیده‌بودند. کلمه‌هایی که براشون آشنا بود رو هم نصفه‌پاره تکرار می‌کردند. خیلی تماشایی بود.


[http://www.aparat.com/v/FVyd5]


[http://www.aparat.com/v/jTekd]


داشتیم از تماشای این صحنه‌ی قشنگ لذت می‌بردیم، که یه خانم به عربی ازمون پرسید مداحی ایرانیه؟ گفتیم بله. پرسید شما لبنانی هستید؟ گفتیم نه ما هم ایرانی هستیم! و یه قسمت‌هایی از مداحی رو براش ترجمه کردم. اشک تو چشم‌هاش جمع شد. یه‌دفعه یادش افتاد که ازمون دعوت کنه بریم خونه‌شون. عربی و انگلیسی قاطی صحبت می‌کرد. ما هم همینطور. اهل کاظمین بود. کارمند آموزش و پرورش بود. اسمش ایمان بود. ساکش رو گذاشته‌بود توی یه سبد میوه و طنابش رو توی دستش گرفته‌بود. آدرس و شماره تلفنش رو بهمون داد و گفت فاصله‌ی خونه‌شون تا حرم،‌ یک ربعه. هرچی تلاش کردیم بفهمیم فامیلی‌ش چیه، نتونستیم! اونجا بود که فهمیدیم عراقی‌ها نام خانوادگی ندارند!

صحبت‌هامون تقریبا تموم شده‌بود که یه‌دفعه با نگرانی پرسید: ایران با امریکا صحبت کرده؟!

گفتم: نه! فقط وزیرمون،‌یه کمی!!

گفت: خودم تو اخبار شنیدم!!

با شرمندگی گفتم: آره، کمی صحبت کردند. اما مردم ایران از امریکا بدشون میاد!

گفت: قائد؟

گفتم: نه. اون هرگز اجازه نمی‌ده این اتفاق بیفته!

گفت: امریکا عدو!

گفتم: نگران نباش. مطمئن باش ایران و امریکا هرگز آشتی نمی‌کنند. خیالت راحت...

(بعدها هروقت اخبار مذاکرات ایران و عراق رو می‌شنیدم،‌ یاد نگرانی ایمان می‌افتادم و دلم می‌سوخت...)

دیگه شب شده بود. برگشتیم خونه و فردا هم به زیارت خیمه‌گاه و تل زینبیه رفتیم. داخل خیمه‌گاه داربست کارکرده‌بودند. یعنی که داشتند تغییراتی درش می‌دادند. یه خانمی هم تو شلوغی خیمه‌گاه از حال رفت و آبجی به دادش رسید!

برای اینکه تو شلوغی مرز گیر نکنیم،‌ یک روز دیگه هم کربلا موندیم.

دوشنبه صبح دوباره رفتیم حرم. برگشتنی هم از بازار اومدیم و کمی خرید کردیم. کربلا خیلی خلوت شده‌بود. از ایستگاه‌های نذری هم خبری نبود. وقتی از صاحبخونه به خاطر اینکه خیلی مزاحم‌شون شدیم معذرت‌خواهی کردیم، بی‌بی گفت نه! ما دوست داریم اینجا همیشه شلوغ و پر از مهمون باشه. وقتی شما می‌رید ما دلمون می‌گیره. می‌گفت وقتی زائرها از کربلا می‌رن، کربلا "موحش" می‌شه! راست می‌گفت. کربلا بعد از اربعین واقعا دلگیر و سوت و کور بود.

سه و نیم شب بود که حرکت کردیم سمت مرز. تا گاراژ با ون‌های صلواتی رفتیم. تا مرز هم با یه ون که از هر نفر 60 هزار تومن کرایه گرفت رفتیم. نماز رو هم تو یه موکب متروکه کنار جاده خوندیم!

10 صبح رسیدیم مرز. خلوت بود. راحت گذشتیم. سوار یه اتوبوس شدیم که کرایه‌ش فکر کنم نفری 60 تومن بود. یه بازرس اومد تو اتوبوس و راننده رو مجبور کرد 10 تومن کمتر بگیره. یه شماره موبایل هم اعلام کرد که درصورت تخلف تماس بگیریم. البته شماره‌ای که اعلام کرد شبیه شماره‌های عراق بود!

اتوبوس حرکت کرد و تا شب خونه بودیم...



بفرمایید نارنگی!




غذای کاملا دهنی! من و آبجی برای تبرک یه قاشق خوردیم.




ماهی زیاد می‌دادند اونجا.
این عکس رو حسن گرفته.




واکسی صلواتی!




و بالاخص الامام الخمینی




دیوار کفشداری حرم




بسیج چند ملیونی؟




خدایا شکرت... امسال هم اربعین کربلا بودیم... ان‌شاءالله سال بعد هم...




طبقه بندی: کــــــــــربــــــلا 93،
[ یکشنبه 1 آذر 1394 ] [ 09:14 ق.ظ ] [ Zahede Shad ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زاهده شاد- معلم زبان دوره راهنمایی- لیسانس- اهل خلخال
نویسندگان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب