تبلیغات
خانوم زبان

خانوم زبان
قالب وبلاگ

شب دیروقت رسیدیم خونه‌ی سید حمید. میشناسیدش که؟

چقدر هم از دستمون شاکی بود! فکر می‌کرد اول رفتیم حرم که این‌همه دیر کردیم.

نوه‌های سید حمید:







این هم پسر خانمی که تو کوت خونه‌ش نماز خوندیم و ناهار خوردیم. می‌گفت همسرش ایرانیه.

خیلی مهربون بود و اصرار کرد سال بعد باز بریم خونه‌ش. البته اینجا خونه‌ی خودشون نبود. اجاره کرده بودند برای پذیرایی از زوار.





این هم یه دختر ناز که مادربزرگش صاحب یه موکب بود که یه شب توش موندیم.

هروقت یاد اون موکب میفتیم خیلی می‌خندیم.



موقع اذان رفتیم داخل موکب و نماز خوندیم. منتظر شام شدیم ولی خبری نشد. از بقیه پرسیدیم تو این موکب شام می‌دن؟ گفتن آره. ولی باز هرچی منتظر شدیم خبری نشد. دیدیم همه آماده شدن که بخوابن! با آبجی یه سر رفتیم بیرون که شام پیدا کنیم. دیدیم پسراش دارن دم در موکب به مردم غذا می‌دن!!

ساندویچ سیب‌زمینی و بادمجون سرخ کرده، چقدر هم چرب و چیل! واستادیم ساندویچ بگیریم که گفتن غذا تموم شده و باید کمی منتظر باشیم تا دوباره بپزن. گفتیم با آبجی یه چرخی اون دور و بر بزنیم تا غذا آماده بشه. ولی پیرزن صاحب موکب ما رو تحت نظر داشت و همش می‌پرسید کجا می‌رین؟! الان غذا آماده می‌شه!! بنده خدا می‌ترسید ما بریم جای دیگه دنبال غذا و اون شرمنده‌ی زائرای حسین بشه. پیرزن بامزه‌ای بود. قدکوتاه و تپل!

بالاخره موفق شدیم غذامون رو بگیریم و ببریم داخل موکب. مامان سرما خورده بود. ما هم که تو دوتا سفر قبلی هر بار مشکل گلودرد پیدا کرده بودیم. برای همین کلی چهارتخم با خودمون آورده بودیم و به بقیه هم می‌دادیم! رفتیم یه آب‌جوش برای مامان بگیریم که بهش چهارتخم بدیم. دم موکبشون چایی هم داشتن. به آقاهه گفتیم مای‌حار می‌خوایم. خوب طبق معمول نداشتن. تو عراق کلا هیچ‌جا آب‌جوش ندارن. باید برات آماده کنن.

پیرزن مهربون صاحب موکب گفت شما برین تو من خودم براتون میارم. سرش هم شلوغ بود بنده‌خدا. کلی منتظر شدیم و یادآوری کردیم. نیم ساعت بعد با یه استکان از این کمرباریک‌ها پر از آب ولرم و شیرین اومد!!

دختر وسطیش اسمش تبارک بود. چقدر هم شیطون بود! همش می‌نشست پیشمون و ازمون معادل فارسی جمله‌های عربی رو می‌پرسید و می‌نوشت و حفظ می‌کرد. خیلی هم بدخط می‌نوشت. بعدش هم غلط غلوط یاد می‌گرفت و بهش می‌خندیدیم! مثلا "بفرمایید" رو "بْغدْمایْد" یاد گرفته بود!!

یه پیرزن بامزه هم کنار ما بود که می‌گفت ایرانیه و خیلی بچه بوده رفته عراق.



این هم یه نی‌نی که به زائرها دستمال تعارف می‌کرد.







یه نی‌نی چادری که خودش کوله‌ش رو برداشته








یه نی‌نی که به دست زائرها عطر می‌زد









یه نی‌نی که داشت شربت پخش می‌کرد و تا دید داریم از این مرد کوچک عکس می‌گیریم، سریع اومد واستاد کنارش!









اینم یه مرد بزرگ ...

الفاتحه










و یه مرد بزرگ‌تر...

الشهید القائد

حمید تقدی

موسس سرایا الخراسانی

ابطال الخراسانی اولادک... یا تقوی






برامون تازگی داشت و قشنگ بود. عراق هم شهید دار شده!

تیرک‌های طول مسیر پر از عکس شهدای عراقی بود.





طبقه بندی: کــــــــــربــــــلا 94،
برچسب ها: کربلا،
[ دوشنبه 29 شهریور 1395 ] [ 02:35 ب.ظ ] [ Zahede Shad ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زاهده شاد- معلم زبان دوره راهنمایی- لیسانس- اهل خلخال
نویسندگان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب